روز استعفا چشم در چشمانش گره زدم و به زبان اشارت و کنایه با دیدگانش پیوندی کلامی برقرار نمودم. شرح ماجرا اینگونه بود:

اول:بی مقدمه گفتم دروغت آنقدر بزرگ است که از دروازه هم تو نمی آید. گفت از چه می گوئی. گفتم از داستان خنده دار دو شغلگی که پیش کشیدی. تاملی نمود گفت: دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز. با چشم چپم، دیده راستش را نشانه رفتم و گفتم: ای مرد، راست باز و پا ک باز و امیر باش!

دوم:گفتم در این چند صباح بدک هم نبودی، پس چرا به ناگاه گوشه عزلت اختیار نمودی. گفت: راه بر من سخت گشته بود و فشار بسیار.پس اندیشیدم که بهتر است پایانی تلخ داشته باشم تا یک تلخی بی پایان!

سوم: گفتم تو که میدانستی بهانه دوشغلگی روزی گریبانت را خواهد گرفت، پس چرا دو دو تا نکردی و اینگونه پا به میدا ن نهادی. گفت به اصرار و اشارات دوستان در این میدان پرخطر قدم نهادم. گفتم پس اراده ات چه شد. با خوشحالی گفت: اراده را نگاه داشته بودم برای چنین پای پس کشیدنی. گفتم در این نیز اراده هیچ جائی نداشت و نشان به آن فشاری که از آن سخن گفتی....

چهارم:گفتم با بزرگان در افتادی مگر ندانستی که 10 درویش در گلیمی بخسبند ودو پادشاه در اقلیمی نگنجد. گفت: راست می گوئی از حول حلیم به این دیگ افتادم.

پنجم:گفتم بگذریم از فرعیات که حال هیچ سودی ندارد. خودمانیم، در پس پرده چه حادثه ای پنهان است. گفت هیچ نگو که گفته اند این راز با کسی در میان مگذار و منم معذورم. گفتم ای کاش طوطی داشتی. گفت از برای چه. گفتم برای استراق سمع و به حافظه سپردن حوادث پشت پرده و بازگوئی آن برای عامه!

ششم: و در آخر او رفت بی هیچ ردپائی از خود و دیگران. با خود گفتم ای کاش در این دیار نیز برفی می بارید. فایده برف به این است که سیاهی ردپا را در سفیدی خود، مثل روز روشن می کند و از حوادث پنهان پرده می درد...

پ.ن:با رای مدافعان همیشگی(شورا) شهروندان بندرعباسی، او رفت. به همین سادگی و تمیزی...