تا توقف کامل هواپیما کمربندهای خود را باز نکنید
پدر در تمام مدت پرواز با کمربند صندلی ای که به اون بسته شده بود ور می رفت تا وقتیکه هواپیما کاملا ایستاد و دخترک کمربند پدر رو باز کرد.
1000تومان دادم به موتور سواری که منو از آزادی اورده بود مهرآباد. با آرامش کامل بطرف ترمینال شماره 2 حرکت کردم.این کوله پشتی هم برا من شده مصیبت، آخه بچه تو رو چه به این مدرن بازی ها. همه ی وسایلت رو می ریختی تو یه پلاستیک دسته دار وینستون از همون قرمزاش و می گرفتی دستت راحت و آسوده!
جای همتون خالی شب قبل کل مسیر انقلاب تا نمیدونم کجا رو 3 ساعت پیاده رفتم و در هر ساعت یک خوراکی. ساعت اول بستنی نونی، ساعت دوم سمبوسه و ساعت سوم شیرموز و پیراشکی. انصافا اونجا فعلا همه چی آرومه. مردم اونقدر عجله دارن و با سرعت راه می رن که تو راحت و با آرامش کامل می تونی توی یه دست پیراشکی بگیری و با دست دیگت شیرموز سر بکشی. تازه اونجا چراغ عابر پیاده هم دارن از همونائی که خودمون نداریم!
انقلاب تهران دقیقا مثل یادبود خودمونه با یه تفاوت. اینجا بوی پیتزا شکمت رو به غار و غور می ندازه و اونجا مغزت با دیدن اونهمه کتاب و کاغذ رنگی، دوست داره همشون رو یهوئی سر بکشه. بهرحال هر دوتاشون غذان یکی برای روح، اون یکی هم برای جسم...
وقتی وارد ترمینال 2 مهرآباد شدم عباس سرخاب مثل کسی که توی انتخابات شکست غیر عادلانه ای خورده باشه خسته و مغموم روی صندلی نشسته بود. سلام علیک مختصری و رفتم یک گوشه رو صندلی نشستم و با موبایل شروع کردم به گشت و گذار توی وبلاگ های هرمزگانی. یکی از وبلاگ ها نوشته بود بزرگترین پرچم توسط شهرداری بندرعباس به اهتزاز در اومد. جاتون خالی کلی خندیدم و گفتم خداروشکر همه ی مشکلات شهر حل شده و فقط مونده بود پرچم که اونم رونمائی شد!
بلیطم رو نشون آقایون برادر دادم و وارد سالن انتظار شدم. به محض ورود چشم خورد به بانی رونمائی از پرچم شهرداری. به خودم گفتم ای بخشکی شانس کاشکی توی اون وبلاگ یه مطلب درمورد جمشید هاشم پور می خوندم اونوقت می تونستم تو سالن انتظار ببینمش و کله کچلش رو بخاطر فیلم عقرب ببوسم.
از روی احساس کنجکاوی وشیطنت رفتم جلو سلام کردم و گفتم آقای شهردار مبارکه. گفت چی؟ گفتم پرچم! دکتر عامری هم اونجا بود. با هم کلی گپ زدیم. از دانش کم نماینده های استان گرفته تا معایب و محاسن همایش فین شناسی. دوباره به شهردار گفتم آقا تسلیت. گفت برا چی؟ گفتم بخاطر باخت تیم شهرداری ماشاا... خوب می بازین. شریفی یکمی خودش رو جمع و جور کرد و گفت: ما بازی رو به داور باختیم. تو دلم گفتم اولا سر این تیم رو تا حروم نشده ببرین تا یه چیزی هم گیر خوشه چین ها بیاد، ثانیا اگه داورا اینقدر خوب بلدن ببرن چرا چنتاشون رو توی نیم فصل به تیم اضافه نکردین! تازه با این تفاصیل افشین قطبی برا رفتن به جام جهانی باید 12 تا داور دعوت می کرد تیم ملی نه علی کریمی و کریم باقری!
شهردار از بچه های تهران می نالید و می گفت چند تا ماشین آشغال جمع کنی خریدیم پولشم دادیم ولی هنوز تحویلمون ندادن. می گفت روستای مقوزآباد ماشینش رو تحویل گرفته ولی ما نه. گفتم اینم از عرضه داشته ی اونا و نداشته ی ماست. تازه اشکال نداره فوقش موقعی که باد میاد بوی آشغال به بینی مون می خوره ولی بجاش یه پرچم داریم که موقع وزیدن باد، توی هوا می رقصه. فکرش رو بکن چه صحنه ی بوداری میشه!
کلی مدیران استان هرمزگان تو سالن انتظار بودن. آدم فکر می کرد اومده جلسه شورای اداری. دکتر شکاری هم بود. تا اومدم برم طرفش و از افاضات آقای ببر از هندوستان برگشته گله کنم، مثل شکاری که از دست صیاد فرار می کنه از در پشتی ناپدید شد، درست مثل مستند 5!
خلاصه اینکه حساب کنید سالانه جقدر هزینه صرف نقل و انتقال آقایون از بندرعباس به تهران و بلعکس میشه. میگن به یه مدیر گفتن بدترین خاطره دوران مدیریتت چی بود؟ طرف جواب میده از هواپیما جا موندم مجبور شدم با قطار برم تهران! توی همون اداره از یه کارگر پرسیدن بهترین خاطره تو چی بوده؟ میگه جاتون خالی از طرف اداره با اتبوس سوپردولوکس مدل 58 رفتیم مشهد تازه تو راه ماشین خراب شد و وسط بیابون پهن کردیم صبحانه خوردیم!
خداروشکر هواپیما سر موقع از زمین کنده شد درست مثل قلب من. 2 ساعت بعد پیرمرد از کمربندی که اون رو به صندلی هواپیما چسبونده بود راحت شد و من در آغوش گرم خانواده. هرمزگانی سلام....