سیزده روز و 7 کلمه
سیرمند، شام مادربزرگ، اینترنت، باغ رودان، فیلم ترسناک، فین، هو باد گنو
هیجان انگیزترین روز عید وقتی بود که با پسرخاله های عزیز ساعت 2 شب توی باغ مادربزرگ یه فیلم ترسناک دیدم و بعدش به اتفاق همون پسرخاله ها بساط چادر رو توی باغ برپا کردیم. درست موقعی که می خواستم وارد چادر بشم یه سگ چشماش رو دوخت به چشام طوری که بی اختیار بهش گفتم ببخشید. حالا 3 نفری خوابیدیم توی چادر مسافرتی، همه جا آرومه و جز صدای چند تا سگ و گراز هیچ خبری نیست. هممون بیداریم و چشمامونو دوختیم به سقف چادر. شدت باد، چادر رو تکون میده و خش خش برگای درخت انبه منو دیوانه وار یاد صدای پای نقش اول فیلم ترسناکه میندازه. یهو در چادر باز میشه و چهارمین پسرخاله با سر میاد توی چادر، درست همون موقع قلب ما 3 نفر میاد توی دهنمون. حالا همه ساکتیم، سگ و گرازا هم ساکتن خدا رو شکر هیچ صدائی نمیاد و اوضاع مهیاست برای یه خواب راحت که یهو یه نور میخوره تو چشام، موبایله پسرخالمه! میگم این چیه، میگه یه برنامه جدید ریختم تو موبایلم دارم امتحانش می کنم ببینم جواب میده یا نه. میگم خوب چی هست حالا، میگه اسمش روح یابه میگرده هر چی روح توی باغ باشه رو پیدا می کنه، از ترس روح یه طرف بدنم مور مور می کنه، بهش می گم یا بمیر یا مثل آدمخوارا می خورمت. داره صدا می یاد صدای خر خر. میگم واااااااای ای خدا این دیگه چیه، می گن هیچی ترسو بخواب صدای عمو ایناست توی چادر بغل خوابیدن دارن خروپف می کنن. خیالم راحت میشه، دیگه هیچی حالیم نمیشه تا صبح که یکی صدا می زنه آهای ترسوها بلند شین نون رحته بخورین....
فکر کنم برای سومین بار به یک بازی وبلاگی دعوت شدم. البته اینبار از طرف لی عزیز که از من خواسته بود عید رو در 7 کلمه توصیف کنم...
اسکله، کیوسک، باد یمانی، موروک، حسین رزده و من به این بازی دعوت می شوند....